تبليغاتX
بـــا مـــــن بمــــــــان
...... فقط واسه خودم می نویسم......

زیـر چشم آرزوهایم کبود شده


سیلی محکمی بود باور بی وفایی اش ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:25  توسط آرامش  | 

یه شب خوب تو آسمون

 یه ستاره چشمک زنون

 خندید و گفت: کنارتم

 تا آخرش تا پای جون

 ستاره ی قشنگی بود

 آروم و ناز و مهربون

 ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون، اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون، ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون، حالا شبا به یاد اون، زل می زنم به آسمون، دلم می خواد داد بزنم این بود قول و قرارمون، تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه نشون..

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 15:14  توسط آرامش  | 

ای معلم تو را سپاس :

ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس

ای والا مقام، ای فراتر از کلام، تورا سپاس

ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی سپاست می گویم.

 تو را به اندازه تمام مهربانی هایت سپاس می گویم.

ای نجات بخش آدمیان از ظلمت جهل و نادانی

ای لبخندت امید زندگی و غضبت مانع گمراهی تو را سپاس می گویم.

 این تویی که با دستان پر عطوفتت گلهای علم و ایمان را در گلستان وجود می پرورانی و شهد شیرین دانش را به کام تشنگان می ریزی.

پس تو را ای معلم به وسعت نامت سپاس می گویم .

همان نامی که چهار حرف بیشتر ندارد ، اما کشیدن هر حرف و صدایش زمانی به وسعت تاریخ نیاز دارد.

این روزو به همه همه معلمان و استادان عزیز تبریک میگم بخصوص دایی جووووووووونم آرمان و دبیر عزیزم خانم جوادی بوووووووووووس!!


برچسب‌ها: معلم, سپاس, وجود, بی کران, باران, اندیشه, مهربان, جهل, نادانی, لبخند, امید گل, علم گلستان, شیرین, دانش, تاریخ
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:10  توسط آرامش  | 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد. اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود. دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت : مراقب چشماي من باش.

آدما چقد میتونن نامرد و ناشکر باشن؟؟؟؟؟؟
منم که دلم هواتو میکنه بدجوری دلم میگیره بغض میکنم دوست دارم باهات حرف بزنم درد دل کنم
ولی..
ولی..
ولی..
ببخش نامهربون نمیتونم اینجا بگم دیگه ...

یه چند ساعت دیگه بابام از سفر میاد ولی ایندفعه دیگه سوغاتی نمیاره
چون خودمون بهش گفتیم که نمیخوایم نا سلامتی امسال سال تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ی ایرانیه دیگه..


برچسب‌ها: درد دل, دوست داشتن, بغض, نامرد, عاشق, لبخند, بینا, کور, دوست پسر, دخت, تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ی ایرانر
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:58  توسط آرامش  | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

رفتی تو و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست.


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15:58  توسط آرامش  | 

دیروز اولش که خوب بود واسه ناهار خونه خواهرم دعوت بودیم بعدشم خونه عمم اینا اومدن خونمون و رفتیم خونه خواهرم  تا بعد از ظهر که برگشتم خونه با گوشیم ور رفتم هنگ کرد خاموشش کردم ولی دوباره که روشنش کردم دیگه بالا نیومد خیلی ناراحت شدم حوصلم سر رفت اومدم پای کامپیوتر که روشنش کنم نمیدونم چش شده بود که بالا نیومد پنچ شنبه باهاش کار کردم که خوب بود ولی دیروز نمیدونم چرا همش بدشانسی اوردم داداشم بردش پیش دوستش که گفت کارت گرافیکش سوخته  ....

امروز صبحیم رفتم بازار گوشیمو فلش کردن هرچی شماره و اس ام اس داشتم رفت باد هوا خیلی اعصابم داغون شد  ولی چه میشه کرد فدای سر.....

ولی الان دیگه بدون کارت گرافیک پاش نشستم چشام داره کور میشه... فعلا!!

تا بابام از سفر بیاد درستش کنه.. شاید نیام. خیلی دعام کنین.

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:12  توسط آرامش  | 

الهی تو بخشنده ترین و زیباترینی ، گوهر اشک میخری

دل شکسته میخواهی ، و عمل بی ریا میپذیری

ما را از گناه سبکبار کن 

 و دیدگانمان را اشکبار

و قلبمان را به عشق خودت گرفتار . . .

آمیـــــــــــــــــــــــــــــــن !!!


برچسب‌ها: الهی, اشک, زیبایی, بخشنده, عشــــــــــــــــــــق
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:30  توسط آرامش  | 

ای كاش فدك این همه اسرار نداشت

ای كاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این بود

ای كاش در سوخته مسمار نداشت

كاش قلبم به قبرش راه داشت

كاش زهرا هم زیارتگاه داشت.



برچسب‌ها: زهــــــــــــــــــرا, فــــــــــــــــدک, مدینـــــــــــــــــــه
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:48  توسط آرامش  | 

سلام دوستای گلممممممممممممم..

این چند روزه خیلی اعصابم آرووووووم شده اصلا استرس ندارم ..

شاید بخاطر اینکه .......................... حتما خدا خیلی دوستم داره که این اتفاق افتاده .....

خداااااااااااااااااااااااا جوووووووووووووووووونم دووووووووووووست دارم..


برچسب‌ها: خــــــــــــــــــــــــــــــــدا, آرامــــــــــــــش
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:51  توسط آرامش  | 

امروز صبح خیلی دلم گرفته بود رفتم بالا نشسم قرآن گذاشتم گریه کردم تا دلم خالیه خالی شد.......

دلتنگ فاطمه هم شده بودم چون دانشگام تموم شد دیگه نرفتم ببینمش ولی قراره امروز عصری ساعت ۴ برم دنبالش بیارمش خونمون تا شاید حالم از اینی که هست بهتر بشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:51  توسط آرامش  | 

دل من پیش تو عشق من خنده تو

فکر من چهره تو امید من نگاه تو

جون من فدای تو بدون که عید شده و من

آخرین کسی هستم که سال نو را به شما تبریک میگویم.

عیـــــــــــدتــــــــــون مبــــــــــــــارکــــــــــــــ !!

سلام دوستای گلم ببخشید دیگه دیر اومدم نشد یه پست جدید بزنم در هر حال عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 22:9  توسط آرامش  | 

طبق معمول صبحا واسه کارآموزی اداره امور مالیلتی میرم و یکسری از کارهای کارمندهارو انجام میدم. یه داستانی دیدم که خیلی واسم جالب بود گفتم تو وبم بزنم شماها دوستای عزیز بخونید شایدم خوشتون بیاد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 11:44  توسط آرامش  | 

 

تـــولـــدم مبـــارکـــــ!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 15:20  توسط آرامش  | 

الان خیلی ناراحتم و اعصابم داغونه اونم از دست کی .....؟؟؟

 ساعت 11:30 بود که از خونه زدم بیرون تا برم دانشگاه واسه اینکه پروژه رو نشون استاد بدم که تاییدش کنه ، سرایستگاه منتظر سرویس بودم که بابای دوستم با ماشینش رد شد تا منو دید ایستاد و هی بوق میزد اول هواسم نبود تا نگاه کردم دیدم که بابای دوستمه ازم خواست که سوار بشم ولی گفتم که مسیرم با شما نیست اول باید برم خوابگاه دنبال فاطمه بعد بریم دانشگاه ولی گفت بیا خودم تا سرویسای دانشگاه میرسونتم توام به دوست بگو همونجا میبینیش منم چون چندباری با دوستم رفته بودم باباش ما رو تا سرایستگاه میرسوند سوار شدم تو راه همش حرف میزد اونم حرفایی که من خوشم نمیاد . بهم گفت چرا این چند روزه نمیای خونم منم گفتم که امتحانام تموم شد الانم درگیر پروژم دخترتونم فرداد امتحان داره نمیخوام مزاحم درسش بشم، از خواست شمارشو بگیرم ولی نگرفتم بهم حداقل تنو شمارتو بده ولی راضی نشد بهش گفتم اگه خواستم شمارتونو از دخترتون میگیرم ولی گفت یه وقت اینکارو نکنی اون نباید بفهمه ولی دلم به حال زهره سوخت که همچین بابایی داره این دفعه رو به زهره نمیگم میترسم رابطش با باباش بد بشه ولی اگه دوباره همچین غلطی کرد میگ تا باباشو آدم کنه. از حساب بانکیم پرسید گفتم خدارو شکر دارم بهم میگه هر وقت پول نیاز داشتی بیا بهم بگو خودم بهت میدم ولی گفتم تا وقتی بابام زنده محتاج کسی نیستم اونم میگه انشاا.. بابات سلامت باشه. من که زیاد اهل وراجی کردن نیستم ولی وقتی سوالایی می پرسید جواب میدادم اونم بهش نگاه نمیکردم همش بیرونو نگاه میکردم و جواب میدادم ساکت شدم بهممممممم میگه چرا ساکتی وقتی پیش منی نباید ساکت بشی ولی دوست داشتم همنجا خفش کنم ولی به احترام دوستم بی ادبی نکردم بهش، بهم میگه چرا نمیایی جلو بشینی گفتم همینجا راحت ترم. وای خدا این چه آدمیه من هم سن دخترشم اینجوری باهام حرف میزنه.

تا رسیدم سر ایستگاه همش تودلم دعا میکردم و صلوات میفرستادم تا سالم برسم. این پیرمرد که بابامو میشناسه میدونه تو چه جور خونواده ای بزرگ شدم میبینه چه جور آدمیم نه موهامو در میارم نه اهل تیپ زدنم منم که چادریم هیچی ازم پیدا نیست جچوری به خودش اجازه میده همچین حرفایی بهم بزنه . خیلی ترسیده بودم خیلیییییییییییییی.

از هر چی پیرمرده متنفرم. خدا ازش نگذره.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 17:51  توسط آرامش  | 

سلام دوستای گلم!

خوبین؟

از این به بعد امتحانام شروع میشن.

الانم تو فرجه امتحاناتم ، از 25 شروع میشن تا 6 بهمن که از شر این امتحانات راحت میشیم.

 خیلی واسم دعا کننین.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 20:52  توسط آرامش  |